امروز سه شنبه 18 مرداد 1401 shadi.cloob24.com
0

امکان‌پذیری تجربه عرفانی در فلسفه کانت، از این نظر می‌تواند برای همه ما مهم باشد که به گفته هیدیگر، اندیشه‌ی کانت بر همه ما سایه افکنده و اندیشه مدرن تحت تأثیر کانت است؛ با این عنوان ما به نوعی، می‌توانیم موضع فلسفه کانت را در حوزه عرفان هم مشخص کرده باشیم. اینجا مقصود از تجربه عرفانی تعریفی است که در لابه‌لای مباحث کانت به طور پراکنده با آن مواجه می‌شویم. او تعابیر گوناگونی دارد. مسأله مواجهه و رویارویی با امر متعالی، فراحسی و ماورءالطبیعی، تجربه و اتصال و اتحاد با خدای شخصی، از جمله مباحث کانت است.
تعبیر رسمی و متداول از فلسفه کانت که به نوعی مستند به محکمات اندیشه اوست، گویای این مطلب است که این فلسفه، اساساً برای تجربه عرفانی و به یک معنا تجربه دینی جایی باقی نگذاشته است. چند مبنا در فلسفه‌ی کانت وجود دارد که اساس این تفسیر و مستند چنین نظریه‌ای شده است.
نفی شهود و تجربه مستقیم: این سخن ممکن است برای آشنایان با فلسفه کانت قدری عجیب به نظر بیاید، چون کانت قائل به شهود تجربی هست و تجربه‌ی حسی را پذیرفته است. کانت محتوای ذهنی را به دو بخش تقسیم می‌کند، شهود حسی و شهود تجربی. وی در ابتدا تکلیف شهود را مشخص می‌کند و می‌گوید ما به هیچ وجه شهود عقلی نداریم. اینجا راهش را با عقل‌گرایان جدا می‌کند. اما شهود حسی که مورد تأکید کانت است و اساساً مقوم و عنصر اصلی در معرفت با معیارهای کانتی است، از نظر کانت، یک واحد معرفت نیست. به عقیده او، در شهود حسی یا تجربی، ما به هیچ معرفتی نمی‌رسیمو فقط از طریق شهود، یک سری انفعالات و تأثیرات پراکنده و نامنسجمی که به هیچ وجه شکل معرفت برای ما پیدا نمی‌کند عاید ما می‌شود. این تنها با عناصر دیگری که کانت از آنها به عنوان عناصر پیشینی یا استعلایی یاد می‌کند و در مراتب دیگری از ذهن، فراتر از حساسیت و حس به آنها تبدیل شده‌اند، به معرفت بدل می‌شود. به عبارت دیگر این شهود از نظر کانت شهود مرکب است، یعنی ما در هر مواجهه حسی با خارج، امور متکثری را به دست می‌آوریم که این کثرت، شکل معرفت پیدا نمی‌کند. آن عناصر پیشین و در رأس آنها مقولات و فاهمه باید دخالت کنند و این شهود مرکب را در قالب قضیه یا حکم که از نظر کانت واحد معرفت است، دربیاورند. پس شهود حسی در مواجهه‌ی حسی با خارج که کانت آن را در مقوله‌ی حس قبول دارد، معرفت‌بخش نیست. کانت تجربه بلاواسطه‌ای را که مفید معرفت باشد نقد می‌کند.

عناصر دیگری به جز شهود در اندیشه کانت وجود دارند؛ کانت در مقابل شهود، مفهوم را دارد و مفهوم هم به تجربی و پیشینی تقسیم می‌شود. تکلیف مفهوم تجربی مشخص است و عبارت است از تجربه انتزاع شده، مانند مفهوم انسان، درخت و.... اما مفهوم پیشینی دو نوع می‌شود، یک دسته مقولات مانند علت، جوهر و عرض و یک دسته ایده‌های عقل هستند. هر دوی این گروه‌ها، به خودی خود معرفت‌بخش نیستند؛ اینها عوامل انتظام‌بخش و سامان‌دهنده به داده‌ها و یافته‌های حسی هستند. مقولات فاهمه، قابل اطلاق به تجربه، از طریق شاکله‌بندی هستند؛ اما ایده‌های عقل صرفاً نقش تنظیم‌کننده دارند. معرفت از دیدگاه کانت حاصل تفاعل ماده‌ است که محتوایی از خارج می‌آید و بر صورتی که عناصر پیشینی ذهن که مقولات است، دخالت می‌کند و به آن نظم و انتظام می‌بخشند و در نهایت سنتزی بین مکثرات حسی پدید می‌آورند که نتیجه آن معرفت است و این معرفت پدیداری است. فی نفسه این امر (امری که ورای ادراک ما است و مستقل از ذهن ما تحقق می‌یابد) برای ما امر ناشناختنی است. مجموعه اینها مشخص می‌کند خدا به عنوان یک موجود فراحسی و فراطبیعی، قابل ادراک برای ما نیست و شهود هم که صرفاً شهود حسی است، اساساً نمی‌تواند مربوط به چنین موجودی باشد. تنها جایی که به صراحت در اندیشه کانت برای اعتقاد به خداوند به آن اشاره می‌شود، اصل اعتقاد به خدا و بقای نفس به عنوان مفروضات و اصول موضوعه عقل عملی است.
آن تفسیر رسمی مستند به این مبانی، قائل به این است که تجربه‌ی عرفانی، تجربه‌ی مستقیم رویارویی با خداوند بوده و دیدن دست خداوند در عالم و به نوعی تجربه مداخله خداوند و فعال بودن او در عالم به لحاظ نظری و معرفتی، به طور کلی برای انسان ناممکن است. اما با ذکر چند نکته می‌خواهم بگویم این تفسیر رسمی با دیگر مبانی کانت، تا حدی ناهماهنگ بوده و با توجه به بعضی از نظرات کانت و برخی مکتوبات او و نحوه زندگیش، می‌توان نوعی امکان مجاز شمردن و حتی اذعان به تجربه عرفانی را در کانت جست‌وجو کرد و یافت.
نکته اول: نفی شهود بی‌واسطه است. جایگاه نفی تجربه‌ی مستقیم و بی‌واسطه که ظاهر سخن کانت است، باید مشخص شود. کانت با تعریفی که از معرفت دارد، قائل به این است که ما از طریق تجربه‌ی بی‌واسطه، معرفتی به شیئی پیدا نمی‌کنیم؛ ولی این امر مستلزم هرگونه تجربه‌ی مستقیمی نیست. خود این ادعا نفی هر گونه تجربه‌ی مستقیمی را به دنبال ندارد. او می‌گوید، اگر چیزی بخواهد معرفت شود، با تجربه مستقیم ممکن نیست. شهود باید با اندیشه همراه شود، چون شهودات بدون مفاهیم کور هستند و عناصر دیگر نیز در آنها دخالت می‌کنند.
تجربه‌ی مستقیمی که علم را به آن معنای ایده‌آل کانت، تأمین نکند، نفی نمی‌شود. این از جهت امکان چنین تجربه‌ای است. اما از جهت اذعان چنین تجربه‌ای در سخنان کانت، باید به مبنای کانت در اخلاق عملی‌اش اشاره کرد. می‌توان گفت کانت، یک نوع تجربه‌ی مستقیم را نسبت به خدا در حکمت عملی یا تجربه اخلاقی عملی قائل است؛ همان سخنی که مفسران رسمی می‌گویند که کانت صرفاً خداوند را به عنوان یک اصل موضوع اخلاقی پذیرفته، در اینجا این گونه قابل تفسیر است که این اذعان به وجود خدا، صرفاً یک اصل موضوعی در فلسفه نظری نیست؛ زیرا در فلسفه نظری، راه علم به خداوند بسته شده، پس اصل موضوع بی‌معنی است. در سخنان کانت که دقیق می‌شویم، می‌بینیم او در مسائل اخلاقی، به صورت شخصی، نوعی تجربه‌ مستقیم برای خدا قائل است.
کانت به صراحت قوانین اخلاقی را به عنوان صدای خدا تعبیر می‌کند که این ندا یک نوع احساس درونی یا صوتی مسموع یا هر چیز دیگری است که کانت تفسیری از آن ارائه نداده است. اما به هر حال، این صوت و ندای الهی، از طریق عقلی که عملی و قانون‌گذار اخلاق است، در وجود ما شنیده می‌شود. او این عقل قانونگذار را وجدان و شعور می‌داند و این تعبیر را راجع به وجدان دارد که این وجدان که قاضی دادگاه درون ماست، نماینده خداست و مسأله‌ی ایمان، شاهد دیگری است. وقتی در گفته‌های کانت در مورد ایمان دقت می‌کنیم، می‌بینیم آن را به شکل قوه‌ای همراه شهود معرفی می‌کند و ایمان را متضمن نوعی اذعان و باور درونی بی‌واسطه می‌داند که مشابه آن چیزی است که عرفا می‌گویند. ولی این تجربه علم به معنای دقیق کلمه نیست و به صورت یک راز باقی می‌ماند که ما به لحاظ نظری، از شناخت آن ناتوان هستیم؛ ولی به هیچ وجه منافاتی با تجربه عرفانی ندارد، چرا که خود عرفا هم می‌گویند که این تجربه یک راز و سر است.

متن حاضر سخنرانی حسین هوشنگی عضو هیأت علمی گروه فلسفه دانشگاه امام صادق (ع) در همایش دو روزه عرفان، تجربه دینی و گفت‌وگوی ادیان می باشد که در تاریخ 20 و 21 مهرماه 1383 در دانشگاه تربیت مدرس برگزار گردید.

منبع اینترنتی:http://bashgah.net/fa/content/show/8063

ارسال دیدگاه